تبليغاتX
همسفر پرواز من

همسفر پرواز من
برای خالق بی همتایم
قالب وبلاگ
شکر؛

این روزها که میگذرد، شادم!

شکر؛

این روزها که میگذرد، یک سطر در میان لبخند میهمان من است!
 
شکر؛ میخندم، به چادرم که چرخ دنده ی پله برقی پاره اش کرد، به یک علامت ساده و بی حاشیه، مثل تعجب!

شکر، این روزها . . .

سکوت میکنم، مبادا تنگ شود چشمی از خوشحالی!

بلطف توست خدایا




[ 91/02/18 ] [ 9:32 ] [ زینب ] [ ]

غمی نیست، گیریم فدک را از تو بگیرند . . .


آسمانها زیر پای توست مادر!


موضوعات مرتبط: ابیات سبز
[ 91/02/04 ] [ 19:52 ] [ زینب ] [ ]

سلام، رفته بودم که زود برگردم،

این شد نتیجش!

میگن با طناب دیگران تو چاه نرید، شده قضیه ی این روزای من! با طناب یه نفر رفتم تو چاه، چاه ِ چاهم نبودااا

ولی خب روز و شب و درس و دانشگاه و خلاصه تمام برنامه های زندگیمو بهم زد!

این مدت نه برای ایام فاطمیه مطلب گذاشتم، نه سالروز شهادت شهید آوینی، نه حتی تونستم نظرات

دوستانی رو که لطف داشتن رو پاسخگو باشم. از همتون عذر میخوام، انشالا؛ به حول و قوه ی الهییییی؛ اگه

تونستم از این اوضاع سر سلامت بیرون بیام؛ لطف همه ی دوستان رو جبران میکنم. التماس دعا دارم فراوون


[ 91/01/25 ] [ 14:3 ] [ زینب ] [ ]


من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو

سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو

 

تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم

 آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو

 

من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام

یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو

 

پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد

هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو

 

گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم

من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟

 

سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام

من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟

 

حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین

جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو

 

من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام

اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو                                                على انسانى


موضوعات مرتبط: زمزمه های بی قرار قلبم...، ابیات سبز
[ 90/11/03 ] [ 11:23 ] [ زینب ] [ ]

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد

و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

خونی که خورده در همه عمر از گلو بریخت
خود را تهی زخون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام
عمریش روزگار همین در پیاله کرد

نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش
ور می توان ز غصه هزاران رساله کرد

زینب درید معجر و آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد

هر خواهری که بود روان کرد سیل خون
هر دختری که بود پریشان کُلاله کرد

یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت
آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت
***
وصال شیرازی***

 


موضوعات مرتبط: ابیات سبز
[ 90/11/02 ] [ 21:24 ] [ زینب ] [ ]
     اسطوره ي بي بال پريدن ماييم
          پروانه ي بي پريم و بي پرواييم

        " لا" گويِ خدايان و "بلي" گويِ خدا
       ماييم كه در حجم زمان تنهاييم



[ 90/10/20 ] [ 10:59 ] [ زینب ] [ ]

گفت: بیا، بیا از پسر عموت بخواه که ما رو هم شفاعت کنه!
گفتم: مریم،  مگه من لیاقت اینو دارم که به خاطرم تو رو شفاعت کنند؟ جلو رفتم: نوشته های روی مزار رو خوندم، شهید سید احمد پلارک!!!

چقدر دلم برای این مزار تنگ شده بود، یه سال . . . دو سال . . . نه، سه سال و چهارماه و ...
.

.                                       

.

برای عرفه برنامه ها ریخته بودم، یه گوشه ی دنج و خلوت، یه جایی که خودت باشی و اوستا کریم! از دو سه روز قبلش افتادم به جون سایت آوینی و مجموعه ی عرفه ی حاج رضا بکایی رو دانلود کردم، اونم با سرعت بالا!!!  با چه مصیبتی، بماند . . . 
با خودم گفتم: امسال خونه رو خلوت میکنم که راحت باشم، تلفنا رو از پریز میکشم، کوچولو موچولوهای خونه رو میفرستم پی یه کاری، مامان و بابام که تکلیفشون روشنه، مثل همیشه پناه میبرن سید الکریم!  خخخخخب، حالا همه چی برای یه ضیافت عاشقانه آمادس! میخوام این بار تکلیف خودم و با دلم یکسره کنم، یا رومی روم، یا زنگی زنگ!

یا زینبی و حسینی یا یزیدی، وسط نمیشه موند. این همه سیاهی و تجربه کردیم یه چند وقتم سفیدی؛  مگه چی میشه؟؟؟ اگه خوب بود ادامش میدیم. اصلا! مگه سرنوشتو خودمون رقم نمیزنیم؟ مگه زندگی به خودی خودشه که قشنگه؟ نخیر. زندگی هرچی داره از زنده هاس، زنده هان که زیبایی خلق میکنن، زنده هان که دنیا رو تغییر میدن، دیگه هربچه ای هم میدونه که این آیه ی قرانه، که تقدیر هیچ قومی عوض نمیشه مگه اینکه خودشون بخوان، حالا من میخوام! بهترینا رو میخوام!  میخوام بینظیرترینت باشم.

.

.

عرفه ی اون سال، توی گلزار شهدا، با کسانی آشنا شدم که سالهای سال قبل، تو دوراهی زندگیشون مسیر مستقیم رو پیدا کردن، شهید پلارک، شهید همت، فهمیده و . . . و چیزی نصیبم شد که تو خوابم نمیدیدم، آخرای دعای عرفه که رسید سبک سبک شده بودم، دیگه خودمو همرنگ جماعت اونجا میدیدم،  که یه نفر با  یه چیزی مثل کیف سامسونت اومد، گفت: خواهرا و برادرا ! این پرچم حرم حضرت غیرتِ، قمر بنی هاشمه. خدایا خواب میبینم،نه؟

 حالا دارم تو مسیرم قدم برمیدارم، به نرده های فلزی مزارِ مجاورِ مزارِ شهید پلارک تکیه دادم و دارم گرد و غبار دلمو میتکونم،

- پسرعمو!  فراموشمون نکنی!!!



موضوعات مرتبط: زمزمه های بی قرار قلبم...
[ 90/10/05 ] [ 23:11 ] [ زینب ] [ ]

آن روز که نور بر ثریا بستند

وین منطقه بر میان جوزا بستند


در کتم عدم بسان آتش بر شمع

عشقت به هزار رشته بر ما بستند




موضوعات مرتبط: ابیات سبز
[ 90/09/26 ] [ 21:36 ] [ زینب ] [ ]


باید سکوت کرد و صدای تو را شنید

خاموش ماند و زمزمه های تو را شنید


مثل پرنده از قفس تنگ نیزه ها

پرواز  کرد و حال و هوای تو را شنید


در بند بند خنجر خونین قتلگاه

خون نامه ی بریدن نای تو را شنید


آنقدر مؤمنانه شکستی که آسمان

دست تو را گرفت و دعای تو را شنید


ای خون بی گناه خدا! ریختی و خاک

تا صبح چکه چکه صدای تو را شنید



موضوعات مرتبط: ابیات سبز
[ 90/09/09 ] [ 17:36 ] [ زینب ] [ ]




[ 90/08/24 ] [ 6:34 ] [ زینب ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زنده بودن حرکتی افقی است، از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی، از زمین تا آسمان . . .

لینک دوستان
امکانات وب

بک لينک